تبليغاتX
دنیا دیگه مثل تو نداره...
دنیا دیگه مثل تو نداره...

به غروب چنان بنگر که بایست همه چیز در آن میمرد؛و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد












نوشته شده در ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط سمیه| |

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست دارم

تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست دارم

براي خاطر نان گرم و برفي كه آب مي شود

و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

تو را به خاطر همه كساني كه دوست نمي دارم

دوست دارم

 

نوشته شده در ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سمیه| |

کسی می گفت:این مردمی که به سفر می روند .برای نیاز به دورتر رفتن است.دورتر از اینجایی که هستند.

اما من که به سفر نرفته ام

پس‌‌ چرا دورم

از هر چه اینجاست و نزدیکترم به هر چه آنجاست؟!

نوشته شده در ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط سمیه| |

 

آمده بودي

مثل روياهاي دم صبح؛

شيرين،

كوتاه،

آرام،

سهم من روياست

مراازخواب بيدار نكنيد...

 

نوشته شده در ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند

 آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 شرط وارد گشتن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم

و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر

 خانه دوست كجاست!!!

 

نوشته شده در ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سمیه| |

چه کنم دلم از سنگ که نیست...
نوشته شده در ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سمیه|

 

یا مُحَوِلَ الحَولِ وَالاَحوال 

 

 حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَن الحال

 

 

نرم نرمک میرسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

نوشته شده در ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط سمیه| |

برگها جوانه زده بودند، آنگاه که عاشق شدی؛

           حواست اصلا به خودت نبود.

برگها سبزتر بودند، اولین بوسه ات که به لب نشست؛

         حواست اصلا به چشمها نبود.

بارش برگ بود و خواهش تن، دلت که بی قرار رفتن شد؛

         حواست اصلا به من نبود.

برگها دوباره جوانه زده اند و تو نیستی؛

           اصلا حواست هست؟ 

نوشته شده در ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سمیه| |

در روياهايم هیچگاه

كسي ازما

كم نمي شود

لحظه هاي نبودنت

روياهايم از من

خوشبخت ترند

 

نوشته شده در ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط سمیه| |

                      

                                                                         

نوشته شده در ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط سمیه| |

                             

زمستان سر آغاز نگاه گرم تو

بهار بودني دوباره با گرمای تو

هنوز هم باد مي رقصد در ميان شكوفه ها

ميشنوي اين صداي خداست

 بنده ام ادامه بده راه بسيار است!

 

نوشته شده در ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |

و زماني كه وفا

           قصه برف به تابستان است

و صداقت

          گل نايابي است

و در آينه ي چشمان شقايق ها

          عابر ظالم و بي عاطفه غم جاري است

 

به چه كس بايد گفت

         «باتو خوشبخت ترين انسانم»

نوشته شده در ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط سمیه| |

پسرك: مامان بزرگ آدم برفيام قلب دارن؟اونام عاشق ميشن؟

مامان بزرگ: آره پسرم اونام قلب دارن، احساس دارن

پسرك: آخه همه ميگن آدماي سرد عاشق نميشن

مادر بزرگ: پسرم دستاي آدم برفي رو نگاه نكن 

اونا هميشه از ابراز عشق ترسيدن

از آب شدن و فنا شدن ترسيدن

پسرك: آخه آدم برفيه من هيچي نگفت ولي باز آب شد

مامان بزرگ: پسرم آدم برفی تو از نگفتن عشق آب شد

 واسه همين ميگم اونام قلب دارن عاشقم ميشن

نوشته شده در ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

اللهم ارزقني شفاعه الحسين(ع) يوم الورود

 

 

نوشته شده در ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

 

هر کجا هستی باش آسمان مال من است!!

نوشته شده در ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 رو كردم به آينه

آينه

آری

من در جايي ديگر،

من در كنار من

با خود گفتم:

يافتم" يافتم" آنچه را كه در پي اش بودم

كسي چون من در جايي ديگر

چه فكر احمقانه اي بود

وقتي مي گفتم" تنها هستم"

 

هم صحبت شيريني دارم

با من ميخندد

گريه مي كند

مثل من

 

سرشار از محبت

لحظها را با او سپري كردم

 

اما چرا آرام نمي شدم

چرا هنوز هم به دنبال چشمي ديگربودم

به دنبال احساسي ديگر

خيره شدم به آينه

گفتم مگر تو نيستي ؟

چرا آرامم نمي كني؟

قلبم شروع به تپش كرد

قلبم مي تپيد قلب او هم مي تپيد

 

اما

اما در سمتي ديگر

 

اشكال كار را دانستم

 

آينه از همه نظر مانند من است

ولي با قلب و احساسي  در سمتي مخالف قلب و احساس من

نوشته شده در ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط سمیه| |

جا مانده ام  در زمان

من در لحظه اي در جايي با كسي جا مانده ام

مي دانم كي؟

مي دانم با چه كسي؟

هنوز در زمستان ام!

آري همان زمستان گرم!

هنوز به تابستان نرسيده ام!

اين تابستان سرد!

آه از سرديه تابستان خواهم سوخت!!

يادش به خير...

كنترل زندگي ام را دادم به ديگري

در عوض

كنترل احساسش را گرفتم

ديگري زندگي ام را نگه داشت تا  احساس كنم

من نيز احساس او را نگه داشتم تا  زندگي كند

عجب رسمي شده

رسمه زمونه

زندگي با احساس چه قدر غريب شدند....

نوشته شده در ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط سمیه| |

تمام شب به تو مي انديشيدم

به تو كه سراسر در چشمانت  خلاصه مي شدي

با خود انديشيدم

چشمانت چه رنگ بود؟

چشمانت آبي نبود

اما چرا من با ديدن آسمان ياد تو مي افتم؟

چشمانت قرمز و نارنجي نبود

اما چرا من با ديدن غروب ياد تو مي افتم؟

چشمانت رنگارنگ نبود

اما چرا

چرا من با ديدن همه چيز ياد تو مي افتم؟

مي دانم مي دانم

اگر همه چيز را از دست بدهم

چشمانت را هرگز

آنها تنها ستاره هاي روشن من در شب هاي تيره و سرد هستند

 

نوشته شده در ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط سمیه| |

نميدانم گمشده ي كدامين سلامم

 وامانده از كدامين خداحافظي

بودن كدام نبودن

هستي كدام نيستي

به من بگو

بگو عمود بر كجاي زندگي ام هستي

كه از هر طرف ميروم

تمام نمي شوم ولي باز به تو ميرسم

با من حرف بزن نازنين

من صدايت را ميشنوم

من صدايت را از سكوت تنهايي شب مي شوم

از بي تابي پرندگان

من صدايت را از هق هق گريه هايم

از قه قه خنده هايم ميشنوم

با من حرف بزن

من مي شنوم

باور كن

 

نازنينم

 

نوشته شده در ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

 

جسم ها مقصودي دارند كه ما از آنها چيزي نمي دانيم آنها به دليلي زميني از يكديگر جدا مي شوند اما روح ها در دست عشق باقي مي مانند تا زماني كه مرگ فرا رسد و آنها را نزد خدا برد.

 

برو اي عشق من زندگي به تو امر كرده است و تو بايد از آن اطاعت كني اين توفيقي است كه به تو داده شده است تا پيمانه هايي را كه از چشمه ي لذت لبريز است سر كشي .

 

عشق تو براي من همچون عروس و دامادي وفادار خواهد بودو خاطرات تو جشن عقدي طولاني و مقدس .

 

 

نوشته شده در ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط سمیه| |

                                       دلم براي خودم تنگ مي شود

 

ساده تر از اين نمي توانم برايت بنويسم.حالم... خوب نيست،

بيشتر از اين هم نمي توانم برايت بنويسم.حالم... خوب نيست.

لطفا مرا سئوال پيچ نكن.من ازتمام اين سئوالهاي تكراري خسته ام،گيريم برايت گفتم به اين دليل و به آن دليل ... حالم خوب نيست . بعد چه؟چه اتفاقي مي افتد؟

نمي دانم اين شعر از شاعري ايراني - محمد علي بهمني- را خوانده اي كه گفته: گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود.

لطفا مرا سئوال پيچ نكن. من از اين كه «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود»حالم خوب نيست. به هم مي خورد. اما از من نپرس كه چرا؟ من از مرز گاهي گذشته ام . به هرگز رسيده ام. همان هرگز كه مي گويند:«هرگز از مرگ نهراسيده ام.»شاملو را مي گويم . چه ربطي دارد به «حالم خوب نيست.»خودم نمي دانم ،اما تو هم اگر دچار «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود .»شوي، دلت  را به هر دري مي زني تا از مرز آن بگذري... شايد به هرگز رسيدي... شايد به هيچ نمي دانم. من از نمي دانم هاي خودم بيزاري ام گرفته است. بايد دلم را - آتش را- گوشه اي ،دخمه اي ،گنجه اي،جايي دفن كنم.

 

ببخش اگر دارم چرت و پرت مي گويم.مي بافم.گفتم كه حالم... خوب نيست. نمي دانم از اين تنهايي هزار ساله است يا از اين دل وامانده كه گويي كه كسي نيست تا نشاني خانه هاي سكوت ،خانه هاي پر از تنهايي را به او بدهد.

حالم... خوب نيست. باور كن. باور كن كه «نمي توانم »تا عمق نگاهم نيز نفوذ گرده است، اما نمي دانم چرا هيچ كس باور نمي كند، ان را نمي بيند.

«نمي توانم»از تنهايي است كه گويا آزارم داده است.

«نمي توانم»از آدمهاست كه حالم را بد كرده است وگرنه من اين نبودم. كودكي هايم را مي گويم.يادت هست. نه، مي دانم. اين يكي را خوب مي دانم كه يادت  نيست. تو كه در كودكي هاي من نبودي، تو در خودت در كودكي هاي خودت بودي و چه حيف!

 

يادت نيست... اما كودكي هايم حالم خوب بود. شايد نان نبود،شايد عشق نبود،شايد همسايه نبود،شايد دوست نبود، اما كودكي هايم بود.

يادت نيست ، اما ... با خودم دوست بودم.نهايتا يادش بخير... حالا حالم خوب نيست و با خودم... دوستي محال است. قطعا.

كودكي هايم را كه نگو... دورند، دور، خيلي دور . مثل آن نان و خربزه اي كه در آن بعد ازظهر كودكي پيش آن تاك انگور خورديم، با ادمهايي كه دورند، دو، خيلي دور.

چه طعمي داشت آن نان و خربزه ... آن تاك انگور... آن بعد از ظهر كودكي... ان آمهايي كه ديگر نيستند و اگر هستند باز نيستند.

يادش بخير...آدمها!

نوشته شده در ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط سمیه| |

مي دونيد چي شد كه بارون آفريده شد؟

 

حتما ميگيد خدا مي خواسته وسيله اي باشه واسه آبياري جنگلها

 

واسه سرسبزي دنيا واسه دلگرميه آدما واسه...

 

اي بابا

 

درخت و جنگل ، مردم و دنيا...همه و همه  بهانه بودند ، بهانه

 

يه روز اون زموناي خيلي دور

 

اون وقتها كه زمين و آسمون يكي بودند

 

يعني مال هم بودند عاشق هم

 

خدا به زمين و آسمون گفت :"بايد جدا بشيد"

 

خدا گفت: شما بايد جدا باشيد تا من بتونم آدما رو بوجود بيارم

 

زمين گفت : نه ،

 

آسمون گفت: نه

 

 خيلي اصرار كردند

 

ولي نمي شد خودشونم ميدونستند كه نمي شه

 

 تا اينكه

 

 قبول كردند

 

آره زمين و آسمون جدا شدند بخاطر ما آدما

 

بخاطر كسايي كه خودشونم عاشقند حالا عاشق هر چي و هر كي

 

خلاصه آدما و دنيا تو هاله اي از عشق بوجود اومدند

 

آسمون خيلي بي قرار تر از زمين بود

 

واسه همين خدا گفت يه چيز بهت ميدم  آرومت كنه و

 

 بهش بارون رو داد

 

 

آسمون وقتي گريه ميكرد اشكاش ميريخت رو معشوقش اين باعث ميشد

 

زمين هيچ وقت آسمون رو فراموش نكنه

 

اين واسه آسمون خيلي ارزش داشت خيلي زياد

 

 

تا حالا غمي رو كه تو درياست حس كرديد؟

 

ديديد هميشه ميخواد يه چيزي رو بگه؟

 

آره

 

دريا همون اشكها و حرفهاي نگفته ي آسمون به زمينه

 

نوشته شده در ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط سمیه| |

                                                         

تو را در آغوش گرفتم،

چشم در چشمت شدم

موهايت را نوازش كردم

حرف زديم

برايم گفتي

از گذشته ..

از تنهايي...

از بي كسي...

از آينده...

از آرزو...

از...

گفتي ،

گفتم...

از هر چه دوست داشتي

لحظات

مثل هميشه كند نمي رفت!

باز زندگي برايم شيرين شد

رنگ تازه گرفت

 

لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم

...

تا اينكه

 

در حاليكه چشمانم را گشودم

زانو هايم در آغوشم بود

نگاه كردم

تنها سكوت ياريم ميكرد

چقدر هوا سرد بود

صداي اذان مي آمد

 

زانو هام را گشودم

ايستادم

 و

براي تو و چشمانت دست به دعا بردم

 

نوشته شده در ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |

            خيالم

                                               

 

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....

 

هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد

 

که خواهم رفت....

 

آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....

 

تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....

 

و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....

 

مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

 

نوشته شده در ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سمیه| |

آن روزها و شبها كه با تو بودم

 

آنگاه كه لحظه به لحظه خيره به چشمانت بودم

 

آنگاه كه صداي تو زيباترين ترانه اي بود كه شنيده بودم

 

ليلي بودنم را باور نداشتم

 

گمان ميكردم،

 

ليلي كسي است ميان من و تو

 

آري من و تو

 

نمي دانستم باور نداشتم من همان ليلي تو هستم

 

اما

 

ازان روز كه تو رخت بستي ورفتي

 

درك كردم

 

دانستم كه  روزهايي براي كسي كس بودم

 

دانستم بي تو نيستم خاموشم

 

آن گاه كه دانستم بي تو كه هيچ

 

بدون روياهاي باتوبودن هم نمي توانم زندگي كنم

 

قبول كردم

 

من همان ليلي تو بودم

 

اما دريغ

 

آنقدر بتو گفتم

 

"من ليلي نيستم" كه

 

تو نيز باور كردي مجنون نيستي

 

ورفتي...

 

حال نمي دانم نمي دانم

 

با ليلي شدنم بدون مجنون چه كنم؟

 

اصلا شايد ديگر من مجنون شدم!!!

 

اما دريغ...

نوشته شده در ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط سمیه| |

بگذار هنوز هم صدايت كنم

 

بگذار هنوز هم نگاهت كنم

 

بگذار هنوز هم در وراي عالم موجوديت خيره به دو چشمانت شوم

 

آنفدر نگاهت كنم كه هر دو به هق هقه بيفتيم

 

هر دو براي بودن و نبودنمان جشن بگيريم

 

هر دو بودن ونبودنمان را مويه  كنيم

 

باهم زير باران  همراه آسمان گريه كنيم

 

بگذار در سكوت تنهاييمان

 

دست دردست هم

 

 بشنويم صداي بهار را

 

صداي رقصيدن باد ميان شكوفه ها را

 

راستي شكوفه چه كرد؟

 

كه باد هيچ گاه به او نه نمي گويد!

 

و هميشه برايش مي رقصد...

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |

كسي تولد مرا به خاطرم مي آورد

 

براي خاك قلب من گل و ترانه مي خرد

 

                    كمي بزرگ ميشوم تنم جوانه مي كند

 

فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند

 

اگر چه با سرود و درد دلم پر از چكاوك است

 

خودت بگو بدون تو

 

                                            تولدم مبارك است؟

نوشته شده در ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط سمیه| |

نوروز جشني است به درازاي تاريخ تمدن بشري

 

 كه توانسته از گذشته هاي بسيار دور با كوله باري

 

از نماد و رمز و راز به حيات خود ادامه داده و

 

خود را به امروز برساند و حتي در لا به لاي

 

 هياهوي سر سام آور زندگي شهر نشيني و ماشيني اين ايام كه در آن،

 

هر آنچه متعلق به گذشته است محكوم به فراموشي است،

 

 دوام آورده و تجلي گاه فرهنگ كهن ايران زمين و

 

 ايفا كننده كار كرد هايي بس مهم باشد.

 

 

دوستاي خوبم اول ربيع الاول و همچنين تولد طبيعت رو به

 

 همتون تبريك ميگم

 

شاد باشید.

نوشته شده در ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط سمیه| |

شنيده ام كه گفته اند :

 

سراب آرزوي تحقق نايافته كوير است

 

 

سراب و كوير هميشه در كنار هم در قلب و جان هم هستند

 

اما

 

اين دو هيچ گاه به هم نمي رسند

 

هر قدر كوير جلوتر ميايد سراب عقب ميكشد

 

 وبرعكس

 

حال آنكه كوير خود، سراب راساخته

 

سراب آنگاه كه خواست در دل كوير قدم گذارد

 

به كوير گفت:

 

 من در تو ايجاد ميشوم،

 

شكل ميگيرم،

 

در آغوش تو اوج ميگرم،

 

 ولي بدان !

 

 

من و تو هيچ گاه يكي نخواهيم شد

 

حتي اگر آرزوي اين را داشته باشيم

 

 

كوير نيز كه ميدانست با سراب چيز ديگريست ،

 

 پذيرفت

 

اما نمي دانست !

 

نمي دانست!

 

باخود چه كرده

 

نمي دانست

 

 

هميشه بايد يكي نشدن با محبوبش را 

 

در جلوي چشمان خود  بپذيرد...

 

 

سمیه

نوشته شده در ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

آينه هاي زنگ زده ام را صدا ميزنم و جامه هاي شلوغم را به سكوت دعوت ميكنم،شمعها را زنده نگاه ميدارم.

 

كتابهاي خسته ام را مي بندم،سلولهايم را از ترانه هاي رهايي لبريز مي سازم و در بيشه هاي بلوط و گردو دعا مي خوانم.

 

تو را در برجهاي عاج ، در چشمهاي درخشان بودا و در سپيده دم باراني عشاير جستجو مي كنم.هيچ چيز نمي تواند بين من و تو فاصله باشد ،نه ديوار ،نه سيمهاي خاردار.

اگر تو در كنارم باشي ،مي توانم با اولين قطاري كه از دور دست مي آيدبه سوي بهار بروم،جنگل هاي وحشي را بر بازوانم بنشانم و نوازش كنم،با كودكان در آسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روي شمعداني هاي دلتنگ بگذارم.

 

با تو آواز هاي برهنه من شنيدني و اشكهاي عاشقانه ام ديدني است.با تو چراغي كه در قلبم خاموش شده است ، به ناگاه روشن مي شود و معجزه هاي معطر دور وبر مرا فرا مي گيرند.

پيش از آنكه نگاه سا ده ام را حراج كنم بيا و مرا از اين خيابان هاي شلوغ عبور بده!بيا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برويم و لابه لاي پرهاي فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگرديم.

بيا قبل از اينكه مردگان به سرازيري برسند،از خاكستر خودمان بيرون بياييم و دور از سنگهاي سياه در افقي روشن نماز بخوانيم.

 

بيا گيسوان تر خود را در باد شمال رها كنيم و آنقدر اوج بگيريم تا عاشقان قديمي دوباره براي هم نامه بنويسند.

 

مطمئن باش همه عاشقا با ديدن ما آهي خواهند كشيدو به عشق ما حسادت خواهند كرد.

با ديدن ما حسرت روزهاي از دست رفته روزهايي كه فكر ميكردن عاشق بودن ولي نبودن.

با ديدن ما همه دوباره عاشق ميشوند چون تازه ميفهمن كه بايد چطور عاشق باشن.

 

راستي واقعا ميتوني بياي؟! ...

 

آخ كه شايد اينم رسم عاشقي كه من چشم براه قدم هاي تو باشم.

شب با ياد تو بخوابم و سپيده دم  با ياد تو بيدار شوم وقتي بيدار شدم تازه ميفهم هيچ نخوابيدم

چون تا صبح با تو بودم در كنار تو...

 

آخ كه مي شود با يادت نيز زندگي كرد به اميد رسيدن به تو

هر كجا كه شده چه در زمين چه در كهكشان...

 

مي دانم تا بوده همين بوده عاشقا يا از هم جدا هستند يا يه روز از هم جدا ميشن

البته اين رسم عشق زمينيه

 

راستي خداي من

چرا عشق رو تو وجود ما زمينيا قراردادي؟

 خداي من

ميخواستي با اين حس دوستي چه چيز را به نشان دهي

خدا ي من

 چنتا از ما آدما دليل عشق رو فهميديم

اصلا كسي هست كه فهميده باشه ؟؟!!

 

 

نوشته شده در ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط سمیه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت